ارسال شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 -
دخترک با دلخوری پیله و کاکتوس را به گوشه ای انداخت...
فکر کرد: اینها را از خداوند نخواسته بود...خداوند دعایش را مستجاب نکرده بود... از اینهمه زیباییهای دنیا بدترین و زشت ترین ها را خداوند به او داده بود....مدتی گذشت... یک صبح دم زیبا که آفتاب از پنجره, اتاق را روشن کرده بود. دخترک در پرتو نور دید که یک گل زیبایی از دل کاکتوس سر برون آورده است و یک پروانهء زیبای ارغوانی بر روی آن گل نشسته است...و فهمید که دعاهایش همگی مستجاب میشوند اما.....


