ارسال شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 -


یک پسر کور بوده که عاشق یک دختر می شه.پسر می گه هر موقع بینا شدم با تو ازدواج می کنم.پس از چند مدت پسر بینا می شه (یکنفر چشماشو به اون می بخشه)و می بینه دختره نابیناست.پسره می گه چرا به من نگفته بودی که تو هم نابینایی؟من نمی تونم با تو ازدواج کنم باید با کسی مثل خودم (بینا)باشم.بعد هم ترکش می کنه و می ره...در همون موقع دختره به اون می گه:مواظبه چشمانم باش........


