تبليغاتX
In The Name Of God....
 
In The Name Of God....

Prayer is often the only solution to certain insurmountable problem

 

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

 
....
ای باران
ارسال شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385 -
 
باران بر زخم هاي روزگار ببار و انديشه خاموش غافلان را نم بزن. آرمان هاي سبزي را كه از انديشه سرخ آزادانديشان جوانه زده آبياري كن. باران، تو لطيفي و ناز سرانگشتانت بايد بر روح خفته زمين ضرب آهنگ بيداري باشد.
دوست ندارم بي رحم بباري. دوست ندارم اين روزگار نامرد تو راهم بي تفاوت كند. من هميشه سخاوت را از تو آموخته ام. تو دامن بركتت را يكسان بر همه چيز پهن مي كني، بي هيچ ادعايي و بي هيچ توقعي. ديشب وقتي بي چتر از زير تور بلند دنباله دارت مي گذشتم، به پنجره روشني خيره شده بودم كه در دور دست ها روشنايي اش سوسو مي زد. آخ، كه چه روشنايي دلفريبي داشت(!) گويي تنها پنجره روشن شهر مرا به سمت خود دعوت مي كرد. باران، اين روزها حس مي كنم كه بايد به سمت آن پنجره روشن همه افكارم را جهت بدهم. عروس رحمت و بركت، دلم از ازدحام كوچه هاي شلوغ كه در آن تنها ترينم گرفته است و فكر مي كنم چيزي استثنايي در آن خانه كه يك پنجره نوراني دارد و نورش به سبزي مي زند- نوري سبز رنگ كه مانندي ندارد- مرا به سمت خود مي خواند. «دعوت، همت، قسمت» اين را هميشه زير لب زمزمه مي كنم. من خواب ديده ام. خواب مجلس علي اصغر(ع) را. كودكي در ميان قنداقه سفيد آرميده بود و هزار هزار جوان كه گمشده اي داشتند، گرداگردش حلقه زده بودند. همچون ره گم كردگان سؤال كردم: اين جا كدامين مجلس است؟ پاسخ دادند: مجلسي كه هر چه بخواهي در آن مي گيري. باران، مي خواهم مثل رگبار ببارم، آن قدر كه رسيدن به خانه دوست قسمتم شود. من فكر مي كنم تنها نقش عشق است كه بر پيشاني دنيا به يادگار مي ماند و ما انسان ها هر كدام با نقش عشقي كه در دل داريم، محشور مي شويم.
باران، بر زخم هاي دل ما ببار و هرچه را كه مانع تابش آن نور سبز، آن انوار منعكس از عشق مي شود، پاك كن. برايم بگو، حالا كه ندايي در گوش زمان پيچيده چطور رهسپار شده و شور عباس(ع) قسمتم شود؟
مي خواهم آن قدر ببارم تا شوره زار سله بسته و چاك چاك دلم جوانه بزند. مي خواهم به دنيا بگويم عوامل پرزرق و برقش را به سراغ دلم نفرستد. من گل هاي مصنوعي و خرزهره هاي بيهودگي را نمي خواهم. اگر تا پايان عمر براي رويش يك شاخه گل واقعي در كوير دلم اشك بريزم، بهتر از آلوده شدن به بوي فريبنده گل هاي مصنوعي است. اين دل، دل بهانه گير از همه رنگ و لعاب ها و وعده هاي پوچ خسته است. بايد به خانه اي برسم كه از ميان كوچه هاي شلوغ و نگاه بيگانگان ره گم كرده دل ها را به خود مي خواند.
آن كودك در ميان قنداقه سفيد نقش عشق و مظلوميت را در برق چشمانش داشت.
از پدر بزرگم قاب عكسي از تمثال امام حسين(ع) باقي مانده كه هر وقت به آن مي نگرم. مجذوبش مي شوم. در چشمانش جذبه عشق را مي بينم.
تنها عشق است كه مي ماند و تنها دل عاشق است كه معجزه مي كند. اگر چنين نيست پس شور عباس(ع) را چگونه مي توان معنا كرد؟
اين معجزه نام ابوالفضل(ع) است كه تنها با بردن نام مباركش مي توان به آن درياي خير و بركت متصل شد، جذبه عشق واقعي را درك كرد و همچون پهلوانان جوان اين مرز و بوم در سايه شور عباس(ع) به افتخار رسيد.
پس باران ببار، چون هميشه ما را به خانه دوست راهنما باش و بگذار افتخارمان به شاگردي مكتب ابوالفضل(ع) باشد.


 
نويسنده yasi

 


قبر گم شده
ارسال شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 -
 
اگه که قبر گم شده پیدا بشه پیدا بشه

دلم دوباره زائر زهرا بشه زهرا بشه

میمیرم ز تمنای نگاه پاک مادر بی پروا

میگیرم به خدا اذن شهادت با نوای یا زهرا

یا زهرا

شده ام مجنون تو محزمن تو دل خون تو

کشیده ای دنبال خود قلب مرا تو هر طرف

رسیده ام آخر به ایوان طلایت در نجف

با ربا

شده تنها حاجت دیوانگان عالمین

دیدار حرم دل دار زینب حضرت امام حسین

 


 
نويسنده yasi

 


گلدونم
ارسال شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 -
 
وقتي گلدان شکست مادرم گفت حيف بود پـدرم گفت قشنگ بود خواهرم گفت مال من بود برادرم گفت گرون بود مادر بزرگم گفت دوستش داشتم ولي وقتي دلم شکست کسي آه هم نگفت.

http://roshannn.blogfa.com/

سلام دوستان امید وارم خوب باشید.اگر خواستید سایتی در هر زمینه براتون معرفی کنم بگیید.

رقیه جان بدجوری دلم هوای حرم کوچیکت و کرده!
درسته تا حالا منو دعوتم نکردی...

ای کاش می شد بیام اونجا و بشم خادم حرمت...اینو از ته ته ته قلبم می گم...خودت بهتر می دونی

یادش به خیر اون موقعی که با بچه ها تو مکه سفره ی رقیه انداختیم!

نمی دونم چرا اسم محرم که می یاد  یادتو میافتم رقیه جان...

کاش من ظهر عاشورا بودم به جای تو گوشم بریده می شد به جای تو سیلی می خوردم و به جای تو پهلویم می شکست...

یا رقیه!!!!

این دل سیاهم یه جای سفیدی داره...برای دوست داشتن تو و پدرت و پدر پدر تو و آقا و سرورم اباصالح المهدی!
روتو از من برنگردون رقیه جان!
من و بدجوری مجنون خودت کردی...الان دو سه روزه هیچ آبی نخوردم...یاد تو که میافتم یاد تشنگیت که میافتم نمی تونم لب به اب بزنم!!!
بذار بیام تو حرمت و خادمت بشم این آرزوی منه...دلم و نشکن...

http://tina90.blogfa.com/


 
نويسنده yasi

 


سلام
ارسال شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 -
 
سلام به علت اشكال در فارسي نوشتن مطالب قبتي ثبت نشده



آن شب که در نقاشی هزار رنگ روزگار هر چه گوش کرد صدایی از دل صورتک های مردمان خسته بر نیامد.. آن شب و شب های دگر گذشت ... هر چه زمان در لابلای مه تردید میدود ... خورشید آرزوها به سمت غروب میل میکند ... افسار این تیزتک تاریخ در دست کیست ؟ که رد پایش را تنها آسمانیان میبینند ... کودکی میگفت این نور زلال که از روزنه سقف بازار به دستان پینه بسته مسگر ها خورشید هدیه می کند خداست ...

 


 
نويسنده yasi

 


salam
ارسال شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 -
 
سلام اين وبلاگ من است۰سر بزنید۰


 
نويسنده yasi