ارسال شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385 -
دوست ندارم بي رحم بباري. دوست ندارم اين روزگار نامرد تو راهم بي تفاوت كند. من هميشه سخاوت را از تو آموخته ام. تو دامن بركتت را يكسان بر همه چيز پهن مي كني، بي هيچ ادعايي و بي هيچ توقعي. ديشب وقتي بي چتر از زير تور بلند دنباله دارت مي گذشتم، به پنجره روشني خيره شده بودم كه در دور دست ها روشنايي اش سوسو مي زد. آخ، كه چه روشنايي دلفريبي داشت(!) گويي تنها پنجره روشن شهر مرا به سمت خود دعوت مي كرد. باران، اين روزها حس مي كنم كه بايد به سمت آن پنجره روشن همه افكارم را جهت بدهم. عروس رحمت و بركت، دلم از ازدحام كوچه هاي شلوغ كه در آن تنها ترينم گرفته است و فكر مي كنم چيزي استثنايي در آن خانه كه يك پنجره نوراني دارد و نورش به سبزي مي زند- نوري سبز رنگ كه مانندي ندارد- مرا به سمت خود مي خواند. «دعوت، همت، قسمت» اين را هميشه زير لب زمزمه مي كنم. من خواب ديده ام. خواب مجلس علي اصغر(ع) را. كودكي در ميان قنداقه سفيد آرميده بود و هزار هزار جوان كه گمشده اي داشتند، گرداگردش حلقه زده بودند. همچون ره گم كردگان سؤال كردم: اين جا كدامين مجلس است؟ پاسخ دادند: مجلسي كه هر چه بخواهي در آن مي گيري. باران، مي خواهم مثل رگبار ببارم، آن قدر كه رسيدن به خانه دوست قسمتم شود. من فكر مي كنم تنها نقش عشق است كه بر پيشاني دنيا به يادگار مي ماند و ما انسان ها هر كدام با نقش عشقي كه در دل داريم، محشور مي شويم.
باران، بر زخم هاي دل ما ببار و هرچه را كه مانع تابش آن نور سبز، آن انوار منعكس از عشق مي شود، پاك كن. برايم بگو، حالا كه ندايي در گوش زمان پيچيده چطور رهسپار شده و شور عباس(ع) قسمتم شود؟
مي خواهم آن قدر ببارم تا شوره زار سله بسته و چاك چاك دلم جوانه بزند. مي خواهم به دنيا بگويم عوامل پرزرق و برقش را به سراغ دلم نفرستد. من گل هاي مصنوعي و خرزهره هاي بيهودگي را نمي خواهم. اگر تا پايان عمر براي رويش يك شاخه گل واقعي در كوير دلم اشك بريزم، بهتر از آلوده شدن به بوي فريبنده گل هاي مصنوعي است. اين دل، دل بهانه گير از همه رنگ و لعاب ها و وعده هاي پوچ خسته است. بايد به خانه اي برسم كه از ميان كوچه هاي شلوغ و نگاه بيگانگان ره گم كرده دل ها را به خود مي خواند.
آن كودك در ميان قنداقه سفيد نقش عشق و مظلوميت را در برق چشمانش داشت.
از پدر بزرگم قاب عكسي از تمثال امام حسين(ع) باقي مانده كه هر وقت به آن مي نگرم. مجذوبش مي شوم. در چشمانش جذبه عشق را مي بينم.
تنها عشق است كه مي ماند و تنها دل عاشق است كه معجزه مي كند. اگر چنين نيست پس شور عباس(ع) را چگونه مي توان معنا كرد؟
اين معجزه نام ابوالفضل(ع) است كه تنها با بردن نام مباركش مي توان به آن درياي خير و بركت متصل شد، جذبه عشق واقعي را درك كرد و همچون پهلوانان جوان اين مرز و بوم در سايه شور عباس(ع) به افتخار رسيد.
پس باران ببار، چون هميشه ما را به خانه دوست راهنما باش و بگذار افتخارمان به شاگردي مكتب ابوالفضل(ع) باشد.





